تبليغاتX
poolad kimiai official web

poolad kimiai official web

کتاب «محاکمه در خیابان» شامل عکس‌های فیلم رونمایی شد

مراسم رونمایی از کتاب «محاکمه در خیابان» بابک برزویه با حضور مسعود کیمیایی و چند

تن از عوامل و بازیگران فیلم در پردیس ملت برگزار شد.

مراسم رونمایی از کتاب «محاکمه در خیابان» که شامل عکس‌های فیلم «محاکمه در خیابان»

آخرین ساخته مسعود کیمیایی یکشنبه شب در محل پردیس ملت برگزار شد.این مراسم

که با تأخیری یک و نیم ساعته آغاز شد به علت محدودیت زمان برای تحویل دادن سالن

به شکل سریع برگزار شد.

در ابتدای این مراسم بابک برزویه در مورد این کتاب توضیحاتی را ارائه کرد و سپس

مسعود کیمیایی در این مراسم گفت: «عکس برای من ذات تصور و رؤیاست و وقتی رؤیا نداریم،

عکس نداریم. وقتی جهان را به گذشته و آینده تقسیم کنیم هیچ‌وقت حال را نمی‌توانیم

نگاه داریم و هنر عکاس این است که می‌توان حال را ثبت کند.»

در ادامه این مراسم، عیسی عماد به نمایندگی از انتشارات سفیران به حضار خوش‌آمد

گفت و جواد طوسی نیز در مورد سینمایی مسعود کیمیایی سخنرانی کرد.

اکبر معززی، رضا یزدانی، محمد مؤید، پولاد کیمیایی و شبنم درویش از جمله هنرمندان

حاضر در این مراسم بودند.

منیع: سینمای ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 22:51  توسط محمد  | 

سلامتی باغبانی که زمستانش را بیش‌تر از بهار دوست دارد




نیما حسنی‌نسب: می گویند مسعود کیمیایی در بیست و هفتمین فیلمش
تغییر کرده و فیلم متفاوتی ساخته؛ می نویسند این یکی با بقیه فرق
می کند و حرف دیگری می زند, راه دیگری می رود و نظرگاه دیگری
دارد... و حالا دوستداران سینما و سینماگر – مثل همیشه – دو جبهه شده اند
و دو جور حرف می زنند. عده ای می گویند چه خوب که کیمیایی از خر شیطان
پیاده شده و بعد از چهل سال پایمردی روی حرف و عقیده و لهجه اش دارد مسیر
 دیگری را شروع می کند و آن کار دیگر را در پیش گرفته و خلاصه چه خوب که
فیلمساز به راه آمده و سر به راه شده است. گروه دوم اما این ماجرا را خوش ندارند
و می گویند کیمیایی را همان طور می خواهند که بود؛ با همان حرف ها, همان
لهجه و همان جهانبینی و می گویند چه حیف که آن دنیا دارد رنگ و رو عوض می کند.
انگار ظاهراً چاره ای نیست جز این که وارد یکی از این جبه ها شویم و یکی از
 این دو مسیر را برای گفتن و نوشتن و تحلیل بیست و هفتمین فیلم کیمیایی
در پیش بگیریم. اما این همه ماجرا نیست. خط سومی هم همیشه هست که
 من یکی دوست دارم روی آن راه بروم و این چند خط پیش درآمدی باشد برای
حرف های زیاد و مختلفی که می شود و باید درباره تازه ترین ساخته
فیلمسازمان بزنم. حرف من در خلاصه ترین شکل این است که کیمیایی
«محاکمه در خیابان» را - بر خلاف خیلی های دیگر – متفاوت و متغیر و متضاد
با گذشته ی دور و نزدیکش نمی بینم و تفاوت ماهوی میان حرف و لهجه ی این
 یکی با فیلم های قبلی پیدا نمی کنم. این که می گویم در مقام ارزشگذاری
و حرف زدن درباره کیفیت نهایی فیلم تازه نیست, بلکه بیش تر مقصودم توصیف
 و توضیح دنیای ویژه و آشنای کیمیایی و آدم ها و وقعیت هایش است,
که اگر بنا بر ارزشگذاری و مقایسه کیفی و اجرایی باشد هین جا بگویم که
«محاکمه در خیابان» - به دلایل مختلفی که تشریحش در این یادداشت نمی گنجد
 - جزو آثار خوب و دلنشین این سال های سازنده اش است. این چند خط را فقط
بپردازم به این که کمی برایم عجیب است که اغلب دارند می گویند حرف و
جهانبینیِ پسِ پشتِ این یکی با بقیه فرق دارد.
مسعود کیمیایی را در این حدود نیم قرن, همیشه به عنوان راوی و عکاس
وضعیت های تراژیک جامعه اطرافش شناخته ایم و «محاکمه در خیابان» هم
دقیقاً روایت تراژدی امروز است. قهرمان های اصیل و دلپذیر کیمیایی هنوز
همان طور هستند (مثل نکویی و ؟؟؟ دوست امیر) و فیلمساز هنوز با
همان دقت و وسواس و تردستی خاصش به آن ها نگاه می کند و ازشان عکس
می گیرد و همان قدر برای شان ارزش قائل است و به شان دل می دهد و دل
می برد. بی دلیل نیست که سکانس برخورد امیر و دوستش در آن تعمیرگاه
ماشین و یا سکانس معارفه با شخصیت نکویی و تمام آن اپیزود این قدر
به دل همه – موافق و مخالف – نشسته است. این ها حکایت قهرمان
های هنوز و همیشه ی کیمیایی هستند و درست به دلیل نگاه درست
همیشگی اش به تراژدی زندگی قهرمان های اصیل در روزگار بی اصالت کم
و کوتاه و مقتصدانه برگزار می شود. یکی ( ... با بازی کوتاه اما موثر حامد بهداد)
در یک سکانس می آید و حرف دلش را به بهترین شکل می گوید و نقشش را
 ایفا می کند و حذف می شود, جوری که امیر هم حرفش را حتی به اندازه
عبد و مرجان قبول نمی کند. آن دیگری هم (با بازی درجه یک و فراموش نشدنی
محمدرضا فروتن) فقط همین قدر فرصت پیدا می کند که به زیباترین شکل از
شرایط دور و برش ابراز انزجار کند و بگوید حالش از دنیایی که درش زندگی
می کند بهم می خورد و از ته دل بخواهد شریک خائن بی کلاسش او را بکشد
تا پاک شود و از کثافتی مثل او رد شود. این همه ی مهلتی ست که این روزگار
به قهرمان های تیپیک کیمیایی برای بودن و وجود داشتن می دهد. خیلی
 کم تر و کم شکوه تر از قیصر و داش آکل, قدرت و سید, نوری و همه ی ر
ضاهای دوست داشتنی و اصیل قبلی. در عوض دور و برشان را تا دل تان بخواهد
آدم های بدلی و ناجور و بی ارزش گرفته اند که کیمیایی – باز مثل همیشه – ب
ا نگاه پر از نفرت و هجوآمیز براندازشان می کند و برای نشان دادن شان راهی
جز مضحکه پیدا نمی کند. فرقی هم نیست بین این ها با آن بدل های قبلی مثل
آب منگل ها و اصغر هروئین فروش و کاکا رستم و عبدل و حد میثاق و ... همان
قدر منفور, همان قدر مضحک و همان قدر لایق دل دادن فیلمساز و دل
سپردن تماشاگر. این جا اما علاوه بر این دو قطب همیشگی خیر و شر, ب
ه طبع دنیای پیچیده و متناقضی که درش به سر می بریم, سه شخصیت
 پیچیده با روانشناسی و رفتارشناسی خاص و دیریاب هم به این جمع
اضافه شده است. عبد, مرجان و زن نکویی با دو بازی به یادماندنی از
حمیدرضا افشار و شبنم درویش و یک درخشش استثنایی از نیکی کریمی.
شخصیت هایی که برای توصیف شان فرصت دیگری لازم است.
خلاصه این که در کماکان بر همان پاشنه می چرخد؛ راوی تراژدی آدم ها
این بار هم تقدیر محتوم و تراژیک بچه لات ژیگول شده ی طفلکیِ امروز
 را به درستی عکاسی کرده است. او هنوز هم – باز تاکید می کنم, مثل
همیشه – قصه سرمای زمستان را از سبزی بهار بیش تر دوست دارد.
دوربین کیمیایی در این شهر و جامعه دنبال قهرمان های اصیلش می چرخد
و در این مسیر طبیعی ست که بیش تر پلشتی و بی اصالتی ببینید و
 قاب بگیرد. اگر روزگاری بیش تر عکس های فیلمش صرف شمایل نگاری
و تماشای قهرمان ها می شد, امروز فقط لابلای نماهای معوج و منقلب کننده
 شهر واژگون چند دقیقه ای مهلت این تصویرسازی ها دست می دهد.
مرثیه و تراژدی دنیای کیمیایی در «محاکمه در خیابان» از دل همین
تضاد و تقابل دو وضعیت و جلوه های بصری متفاوت اش شکل می گیرد و
 معنا می شود؛ از میزانسن های متفاوت, انتخاب هوشمندانه بازیگران
نقش قهرمان و بدمن ها و تفاوت بنیادین شهر و خیابان های برآشوبنده اش
 با گوشه ی امن و تنها پناهگاه باقی مانده برای امثال نکویی که برای
لحظه هایی – فقط به قدر جایگاهش در جهان قهرمان گریز و اسطوره
کش امروز - در هیبت قهرمانی باشکوه بیاید و اجازه بدهد فیلمساز توانای
ما شمایلش را ثبت کند و بعد یک جور درست و حسابی کلکش را بکند تا
برسد سر وقت کثافت های دور و برش که قهرمان تنهای ماجرا ازشان
رد شد و رفت.

منبع : اعتماد
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 22:35  توسط محمد  | 

دیالوگ های ماندگار


+ میگی دستات میلرزه,همه چیم مونده رو دستام - حکم

+ وقتی رفتی نفهمیدم کی داره می ره. حالا که اومدی می فهمم کی اومده. - گوزن ها

+ اصلیت حکم مال خداس ،که ما و منش ریخته و...گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چاردیواری...که همه ی دنیا چاردیواریه  - اعتراض

+ فکر هم که نمی شه نکرد! - مرسدس

+ رگ هاتو مثل بند کفش دورت می بندم - محاکمه در خیابان

+ من تمرین این جور حرف زدنا رو ندارم - اعتراض

+ نذار یه تصادف ساده مارو به زنیکه و مرتیکه بکشونه - مرسدس

+ ببین جوونی انرژی داری...پاتو از رو روزگار ورندار. از زندگی...نترس! - حکم

+ به چیزی که دل نداره دل نبند - مرسدس

+ من بودم و طوطی. حالا بازم من موندم و طوطی. اما دیگه نه اون طوطیه و نه من داشی - داش آکل

+ آقا ، دنیا دیده ، تمومش کن . شاهنامه میخونی ، حافظ میشناسی ، سن تو باید از این حرفا بزنه . نه نرخش رفته بالا- حکم

+ چراغ خیلی ها برای رفاقت نفت نداشت - رئیس

+ حکمی برای تو نبود بچه... سرتق!زندگیمو حروم کردی - حکم

+ تو این همه بین اینا بودی هنوز قد یه کلید دار نشدی!! - رئیس

+ تو این سن حوصله ام سررفته از همه چیز - حکم

+ زن آدم با عشق آدم فرق داره ، زن آدم ناموس آدمه ، اما عشقش نه ، حالا تو کدومشی؟ - رئیس

+ میخواستم به حكم تو به حكم عشق بمیرم - حکم

+ دوست داری مثل فیلما اینجوری بمیرم؟ -حکم

+ من تو رو خیلی عاشقتم!! - حکم

+ یه چیزایی هنوز قدیمیه. می کشمت قدیمه...ولی من می کشمت - رئیس

+ -ماموره شک کرده بود(به بنز).

-اینا به رویای مام شک میکنن - مرسدس

+ من با هیچ کس و هیچ چیز این دنیا شوخی ندارم - سلطان

+ ما وقتی تو خودمون حرف می زنیم گندمون در میاد -  سربازهای جمعه

+ ما توی تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم - حکم

+ مرگ فقط مرگ نقره ای چاقو دشنه تیغ ساتور - سرباز های جمعه

+ نمردیم و گوله هم خوردیم - گوزن ها

+ من اگه خودم نرم خودم کار خودمو تموم نکنم تمام عمر رو بوگند می گیرم - حکم

+ سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن. سلامتی سه کس زندانی و سرباز و بی کس - اعتراض

+ یک جا هست که باید وایستی. یک جا هم هست که باید در ری.اما خدا نکنه جای این دوتا با هم عوض بشه که دیگه تا اخرعمر بدهکار خودتی - دندان مار

+ من و تو که لباسمون رو یه بند خشک میشه - حکم

+ به هر کی گفتم نوکرتم با خنجرگذاشت تو پشتم - قیصر

+اینکه دروغ رو راست میگم - محاکمه در خیابان

+ امیر نرو قاطیه این همه نامردی و گناه - محاکمه در خیابان

+ تو این دوره و زمونه مرام و معرفت خیلی کم شده قیصرخان.میدونی چرا ؟چون همشو خودت برداشتی - قیصر

+ آدما وقتی عاشق میشن...حسود میشن - محاکمه در خیابان

+ هی گفتی می گیرمت. ای تف به این لغت می گیرمت. کی رو می گیری؟ چی رو می گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می گیرمت - حکم

+ اسلحه كه داشته باشی همه چیز ساده تر می شه - حکم

+ سه دفعه كه آفتاب بيفته روي اون ديوار، مردم يادشون مي‌ره كه ما چي بوديم و چي كرديم، خان دايي - قیصر

+ می خوای برات خوانساری بزارم؟ اینورش مرضیه اس، اینورش... بازم بنانه، خوبه، خیلی خوبه، بنان خیلی خوبه - دندان مار

+ (خطاب به گل فروش) دورش سیم نپیچ، خون نداره اما درد که داره - محاکمه در خیابان

+ خیلی ها گل تو خلاشون سبز می شه، اما من اون گل رو بو نمی کنم - حکم

+ تو نعشگی رو با ماشین بابات رفتی...من خماری رو پیاده رفتم ! - رئیس

+ میوه تو عزا طعم نداره - قیصر

+ ازت خوشم میاد اما تا یه جاهایی !! - حکم

+ هنوزم ماتی ، هنوزم کم حرف میزنی ،هنوز تو چشات عشقه ، حتما هنوزم دروغ نمیگی ، مثل یه کفتر رو شونه من ! - گوزن ها

+ آدم سالم یعنی بی غیرت ، اصلا خوشبختی تو این دوره زمونه یعنی بی غیرتی - تیغ و ابرشیم

+ که همین یه وجب زخمو یه چیکه خون بسه واسه این تتمه جون - ردپای گرگ

+ مرد باید بتونه گریه هم بکنه - سرب

+ من خودمو گم نکردم آصف من خودمو جاگذاشتم - سربازهای جمعه

+ خونه‌مون ..اينجا بود .. اينجا پنج تا اتاق ...دو تا باغچه و يه حوض بود. بزرگ نبود ... اما بود - سلطان

+ هر وقت می باخت باهاش شریک می شدم. اما وقتی می برد تنهاش می ذاشتم - گوزن ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:22  توسط   | 



    پولاد کیمیایی: «با همدیگر رفاقت داریم.خیلی بیش‌تر از این‌که پدر و پسر باشیم»




                پولاد کیمیایی می‌گوید اگر تا آخر عمرش هم در هیچ فیلم دیگری کار نکند و فقط در سینمای «کیمیایی» کار کند برایش کافی است. پولاد کیمیایی - به خصوص از حکم به این سو- بیشتر و بیشتر در قالب قهرمان مورد علاقه پدرش فرو می‌رود و کم‌کم می‌توان انتظارش را داشت که رابطه پولاد و مسعود کیمیایی در فیلم‌هایشان، پدر و پسری را پشت سر گذاشته و تبدیل شود به رابطه کارگردان- بازیگر. نمودهای این روند را در محاکمه در خیابان می‌توان دید . او در گفت و گویی در باره آخرین فیلمش و البته رابطه اش با مسعود کیمیایی و مرحوم گیتی پاشایی - پدر و مادرش - سخن گفته است.

                او درباره نظر پدرش نسبت به خود می گوید: واقعیت این است که پدرم یک اعتقاد عجیب و غریبی به من و بازی ام دارد. و یک جوری روی من حساب می‌کند که می‌گوید تو باید جایگاهت را توی سینما پیدا کنی، جایگاه بزرگی که باید پیدایش کنی.

                او نظرش در مورد مسعود کیمیایی را نیز اینطور بیان می کند: من اگر تا آخر عمرم هم در هیچ فیلم دیگری کار نکنم و فقط در سینمای «کیمیایی» کار کنم برایم کافی است. من سهم‌ام را گرفته‌ام از آن چیزی که باید بگیرم و عاشقانه خودش و سینمایش را دوست دارم و افتخار می‌کنم به اینکه یک پدر سینماگر مولف دارم. یک سینماگری که چهره‌اش از هر ستاره سینمایی معروف‌تر است. یعنی اصلا کارگردانی را نداریم که مردم اینقدر او را با چهره و اسم بشناسند و وقتی در خیابان او را می‌بینند مشتاقانه بخواهند با او حرف بزنند با عکس و امضا بگیرند. این کاریزمای وجود کیمیایی است.


                پولاد کیمیایی که در سنین نوجوانی مادرش «گیتی پاشایی» را از دست داد درباره او میگوید: خوشبختانه مادر من اینقدر کارهای هنری فراوان انجام داده است که باعث می‌شود دلم برایش تنگ نشود. البته از آن جهت که دیگر کنارم نیست دلم برایش تنگ می‌شود. ولی حضورش را همواره در لحظه لحظه زندگی‌ام حس می‌کنم. برای اینکه هم درکارهای موسیقی‌اش در هر زمینه‌ای همیشه وجود دارد. وقتی عزیزی را از دست می‌دهی تا یکی، دو سال اول همه چیز به دلیل اینکه فیزیک آن آدم نیست و نگاه تو عادت کرده به بودن و فضای آن آدم و دوست داشتنی است برایت و هنوز هم نمی‌توانی بپذیری که جسمش در کنار تو نیست. به هر حال سخت است ولی بعد از اینکه چند سال می‌گذرد مثل الان من که 10 سال گذشته، اصلا احساس نمی‌کنی که نیست.

                در کلیپ مراسم فرش قرمز فیلم «محاکمه در خیابان» در صحنه‌ای تصویری را دیدم که پدر و مادرم داشتند راجع به یک نوع موسیقی حرف می‌زدند. در مورد اینکه مادرم موسیقی فیلم پدرم را ساخته بود و داشتند راجع به این موسیقی باهم حرف می‌زدند . این فیلم را در بخشی از آن مراسم نمایش دادند و من آن موقع اصلا احساس نکردم که مادرم بین ما نیست. به نظرم ارتباط‌ها وقتی معنوی می‌شود دیگر احساس می‌کنی که حضور آن آدم با بودن یا نبودنش تعریف نمی‌شود؛ بلکه با آن عشق تعریف می‌شود. آن عشقی که تو به او داده‌ای و عشقی که او به تو داده است. وقتی این عشق وجود آن آدم همیشه هست همیشه در تصمیم‌گیری‌هایت وجود دارد و همیشه حسش می‌کنی. خب در سنین کم واقعا سخت بود برای من به خصوص که با نوع زندگی که من داشتم و تا سن 16، 17 سالگی با مادر در آلمان زندگی کردم پذیرفتنش یک ذره سخت بود.

                وقتی در آلمان بودیم مادرم مریض شد منتها یک دوره‌ای علاج پیدا کرد. بعد یک دوره‌ای که برگشتیم ایران بیماری سرطان او برگشت و بعد فوت شد و در این فاصله که آلمان بودم از سن 5 سالگی از ایران رفتم و با مادرم زندگی کردم. یعنی از زمان فیلم «سرب» از ایران رفتم و آنجا بزرگ شده بودم تا زمانی که بیماری‌اش شدت گرفت و وقتی برگشتیم ایران باز قرار نبود که من ایران بمانم. وقتی فوت شد من ایران ماندم. در واقع من بیشتر عمرم را با مادرم گذراندم و فیلم «تجارت» اولین کاری بود که در آلمان ساخته شد و این بهانه‌ای بود که ما برگردیم و برگشتیم. بعدش هم دیگر «سلطان» ساخته شد که آن موقع مادرم فوت شده بود. یعنی بین ساخت «تجارت» و «سلطان» مادرم از دنیا رفت.


                پولاد در باره رابطه شخصی اش با مسعود کیمیایی نیز میگوید: ماهمین 6، 7 ماه پیش باهم رفتیم پاریس. با اینکه الان محل زندگی‌مان از هم جداست ولی همه‌اش با هم هستیم در دفتر و کار با هم هستیم. وقتی می‌رویم خانه با هم هستیم با هم فیلم می‌بینیم و جز هم کسی را نداریم. یعنی ما 2 نفریم که با همدیگر رفاقت داریم. خیلی بیشتر از اینکه پدر و پسر باشیم و در کار سینما هم هر کداممان از دیدگاه خودمان درباره سینما صحبت می‌کنیم. با هم بیلیارد بازی می‌کنیم البته من همیشه می‌برمش... ولی نه اجازه می‌دهم ببرد (می‌خندد) جدای از شوخی خیلی خوب بازی می‌کند به شرطی که اعصابش سرجایش باشد.

                وقتی که فیلم می‌سازد و اسم من به عنوان بازیگر در اول تیتراژ می‌آید، خیلی لذت‌بخش است. هم برای من هم برای او که به اینجا رسیده‌ایم که این دو تا اسم هم مجزا معنی بدهند و هم با هم و در کنار هم. من مثلا شاید در تولدهایم خیلی جای مادرم را خالی ببینیم یا وقتی در خانواده و در خانه هستم؛ ولی وقتی که با پدر ارتباط داری بیشتر کار و پیوند داشتن من و او در زمینه این کار و اینکه او می‌بیند که پسرش می‌تواند راهش را ادامه بدهد؛ این بزرگترین اتفاق است. هم او با من راحت ا ست و هم من با او راحت هستم و زندگی‌مان این جوری است.
هفته نامه مشق آفتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 15:52  توسط   | 

خراش خاكي خاطره

اول: محاكمه در خيابان بازگشت مسعود كيميايي به مفاهيمي است كه با آنها سري ميان سرها درآورد. چهل سال پيش وقتي كارگردان جوان و ناشناس «بيگانه‌بيا» وارد استوديو آريانا فيلم شد، فيلم‌نامه‌اي زير بغل داشت كه چرخنده داستان پرخونش، تعصب و غيرت جواني بود كه مي‌خواست روي پاهاي نحيف خود در محله خا‌ك‌گرفته‌اي در جنوب شهر بايستد و كاري‌كند كه تنها از يك غيور برمي‌آيد. فرزند كوچك آن خانواده، وقتي لباس عوض كرد، شد سارق نيمه حرفه‌اي كه شگردش بعد از سرقت پنهان شدن در دار‌المجانين بود. او نيز نمي‌توانست ناموس و غيرتش را با هرچيز ديگري عوض‌كند. «قيصر» و «رضا موتوري» ياد‌آوري كاملي براي جامعه‌اي بود كه در پرت و پلا‌هاي دنياي تازه، داشت چيز‌هايي را از خاطر مي‌برد. به همين خاطر وقتي يكي به‌ روي جامعه آورد كه دارد با خود چه مي‌كند، كارگردان ناشناس، سرشناس شد. چهل سال بعد از آن‌سال‌ها بعد از گذر اين همه رويداد و خبر كه آن جامعه و آن كارگردان ديده و شنيده‌اند، فيلمي از مسعود كيميايي روي پرده مي‌رود كه دوباره حرفش ناموس و دستور زبانش غيرت است.

دوم: زن گمشده سينماي كيميايي است. او هرگز نتوانسته در دنياي مردانه فيلم‌‌هايش راهي براي نمايش زني همپا و هم‌راي مرداني چون قهرمانانش پيدا كند. زنان فيلم او آن‌قدر در حاشيه داستان‌هايش بالا و پائين مي‌رفتندكه در ‌جاهايي حتي مزاحم به نظر مي‌رسيدند. حالا در «محاكمه در خيابان» به سه زن فرصت داده شده كه در داستان‌هاي سه‌گانه فيلم كمي نفس ‌بكشند. يكي در ايوان و يكي در صندلي عقب يك مسافر‌كش و ديگري در يك عروسي بي داماد. آن‌ها وقت گرفته‌اند كه تصميم بگيرند و در دنياي مردان بد و خوب، ردي از اشك و حسرت و خون برجاي بگذارند. نيكي ‌كريمي، شقايق فراهاني و شبنم درويش نفس‌كش اين تنفس زنانه در دنياي فيلم‌هاي كيميايي هستند.

سوم: پيراهن قهرمان اين داستان را هم‌چون فيلم‌هاي متاخر كيميائي برتن پولاد اندازه و دوخته شده است. فيلم دقايق زيادي با صورت پولاد كار دارد كه تلواسه يافتن مهم‌ترين راز زندگي‌اش را مي‌زند. پولاد توانسته راهش را پيدا كند. داستان كه برازنده باشد، استعداد مجال بيشتري براي بروز و كمال فرصت بهتري براي عرضه پيدا مي‌كند. پولاد توانسته تا آخر برود اين راه سخت را. اين فيلم كامل‌ترين پولاد است.

چهارم: محمد‌رضا فروتن در نقش مردي كه در ميانه زندگي در گودال خيانت گير كرده توانسته با سكوت و نگاه، جاي خوبي براي خود باز كند. خانه سرد و خالي و دوستي كه همه‌ چيز او را خود مي‌برد. از زن و زندگي تا زخم و تقدير را. فروتن سال‌ها بود كه بهانه‌اي براي عبور از خودش مي‌خواست. در اين فيلم او توانسته اين عبور را خوب بگيرد. فروتن فراتر از خودش ديدني است.

پنجم: «محاكمه در خيابان» فيلم تازه‌اي است براي كيميايي. سفره‌اي جمع‌تر از دو فيلم قبلي، اما با سليقه‌تر و با حوصله‌تر. همين كه اصغر‌فرهادي و تورج منصوري هستند خود نشانه‌‌هاي خوبي براي اين فيلم محسوب مي‌شوند. فيلم رنگ ندارد اما خاكستري منتشرش دلبري مفصلي خواهد كرد.

ششم: حامد بهداد. حامد بهداد. حامد بهداد و ديگر هيچ. حامد بهداد به جاي پاسخ دادن به ديگران كافي است فقط به خودش نگاه كند. پاسخي كامل براي پرسشي كه سروته‌اش فقط همين سه كلمه است: چرا حامد بهداد؟

هفت: هميشه فيلم‌هاي كيميايي توانسته‌اند موجي در جامعه به راه بياندازند. هميشه توانسته‌اند راه خود را از ميان شرايط اجتماعي باز ‌كنند و گفتماني با روزگار برقرار كنند. چه آن‌ها كه جمعيت را متاثر كردند و چه آن‌هائي كه تنها گروه اندكي را متقاعد كرده‌اند. بار ديگر فيلمي از مسعود كيميايي در برابر ماست. سرنوشت اين فيلم و جامعه‌اي كه در برابر‌‌ش است به روز‌‌هاي در پيش رو بسته. فيلم يا پوسته خود را مي‌شكند و حرفش را منتشر مي‌‌كند و يا در پيله پرده سينما پرواز را فراموش مي‌كند. توقع پيش‌بيني نداشته باشيد. زيستن در جنوب زندگي، همين امروز است. بازي تازه‌اي شروع شده است: محاكمه در خيابان.

منبع : رویش

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 23:26  توسط محمد  |